ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و سی و ششم :
مردمکهای لرزانش با برهم افتادن پلکهایش از آسودگیخاطر اضطراب را کنار زدند و لبانش را فشرده برهم، با گشودن پلکهایش نگاه آرامش را به موبایلش که روی تخت به همان شکلی که رهایش کرد افتاده بود، دوخت و با آزادسازی نفسش از حبس سینه، در اتاق را بیصدا بست. قدم برداشته به جلو، موبایلش را با دستی که لرز خفیفش رو به خاموشی بود، چنگ زد و صفحهی موبایل را روشن کرد. نگاهش چرخیده روی اعلان پیامی Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نه، ارتباطی به مزدک نداره.
۱ سال پیشرلز
0شهرام برا هیلا مواد تو اتاق میزاره و پولو فک کنم از همونا ک با بامداد و هومن تو زیر زمین مسابقه گذاشتن و شکست خوردن و بعد هومن رو تهدید کردن میگیره شایدم البته احتمالش کمه شهرام برا معتاد کردن هیلااز نیکو ماندگار پول گرفته باشه
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نیکو هم چنین کاری نمیکنه، حرف اولت درسته.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0و اینکه اونی ک ب چکامه پیام داد ب کلبه تو جنگل مزدک نبود؟یا همون چشم دو رنگیه هست؟